لحظه ی دلتنگی...

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

 و اینک باران

 بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

 و چشمانم را نوازش می دهد


تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنمخیال باطلساکت

/ 24 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزل خانوم

همیشه از فاصله ها گله میکنیم شاید یادمان رفته که در مشق های کودکی برای فهمیدن کلمات کمی فاصله هم لازم بود *********************** اپــــــــــــــــــــــــــــــــــــم[نیشخند][چشمک]

دریا

786 امیدوارم هیچوقت به فکر پاک کردن بعضی کلمات خاطرات زندگیت نشی و فکر بازگشت نداشته باشی ولی بدون خدا در همه شرایط با هاته [گل][گل][گل] یا حقّ[گل][گل] [گل][گل][گل] اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

jesi

عالی بود عزیزم احساس قشنگی داری[تایید]

هادی

پُــرم از اشـــکــ... آنــقـَــدر کــه دنـیـــــا بـایـد چتـــر بر سـَرش بگیـــرد بـا احـتـیــــاط مـرا ورق بِـزند ...

بهروز

سلام غزل اگه خواستی بیشتر صحبت کنیم بهم ایمیل بزن

پسران خفن

سلام... احساسات خیلی قشنگی داری... منو با اسم ❤ツ پسران خفن ツ❤ لینکم کن وبگو با چه اسمی لینکت کنم؟! منتظرم.... بااااااااااااااااااااااااااای.

هادی

سهراب گفتی چشم هارا باید شست..........شستم ولی گفتی جور دیگر باید دید...دیدم ولی .................. گفتی زیر باران باید رفت....رفتم ولی........... او نه چشم های خیس و شسته ام را دید نه نگاه دیگرم را او هیچکرام را ندید!!!!! فقط در زیر باران به طعنه ای خندید و گفت :دیوانه ی باران ندیده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Koohyar

Saaaalaaaam saaalaam didii che baaamaramam behet saar zadaaam.....................toam b man sar bezaaan digeeeeee

حامد

سلام دوست عزیز امیدوارم خوب باشی خوشحال میشم میزبان نگاه ونظرات دلگرم کننده ات باشم دوس داشتی لینکم کن تا بلینکمت