دنیای کوچک من

امروز | همایش ادبیات | استاد یکتا :

مگه میشه تو قلبِ کسی باشی و احوالتُ نپرسه؟

 

 

. . . . . 

۱۳٩٥/۸/٢٩ | ٥:٤۱ ‎ق.ظ | هاله.ت | نظرات ()

بعد از چند روزی که دوباره تمرین ریاضی رو شروع کردم،

رسیدم به بخش تعیین علامت ، معادلات  و آخرهم نامعادلات ! 

این مقدمه چینی قراره به این ختم بشه که "من" چقدر الان شبیه

نامعادله ی شامل عبارت گنگ هستم!!!!

یک نامعادله سرتاسر زندگیم رو فرا گرفته و عبارت گنگ خودِ "منم"!

۱۳٩٥/۸/٢٧ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | هاله.ت | نظرات ()

خیلی بده وقتی فکر کنی با دور شدن از کسی ممکنه حالش خوب بشه!

درصورتی که نمیدونی داره بدتر میشه! 

۱۳٩٥/۸/٢٦ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | هاله.ت | نظرات ()

کاش کسی بود . 

یا 

کاش من نبودم . 

۱۳٩٥/۸/٢٦ | ٦:٥٦ ‎ق.ظ | هاله.ت | نظرات ()

کاش یک دکمه داشتیم تو گاوصندوق میذاشتیمش،بعد در شرایط اضطراری ازش استفاده میکردیم! تا فشارش میدادی مغزت ریسِت میشد و همه چیز از صفر و سفیدی باز شروع میشد!!

-این نوشته روباید توییت میکردم نه اینجا بذارمش،اما فعلا به توییتر دسترسی ندارم :)

۱۳٩٥/۸/٢٦ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | هاله.ت | نظرات ()

خب قرارِ چی بشه؟ 

کسی میدونه؟   :)  هشتگ/بی حوصلگی

۱۳٩٥/۸/٢٦ | ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ | هاله.ت | نظرات ()

خـُب زندگــی همینــه دیگه ! 

شب میشه ، باز صبح میشه ، باز شب میشه،  باز . . . 

۱۳٩٥/۸/۱٩ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | هاله.ت | نظرات ()

زیاد شدنِ سنِ آدم حسِ عجیبی داره

اینکه هرچی بزرگتر میشم راجع به گذشته های دورتری میتونم حرف بزنم هم حسِ خوبی داره برام و هم نه....

هر دوره ای ماجرایی داره،شادی و سختی هایی داره...

بیشترعمرم توی مدرسه گذشته...

از دبستان و ذوق برای یادگرفتن خوندن و نوشتن

تا دبیرستان و شوق برای ۱۸ساله شدن

نمیدونستم باید بعد از دوران نه چندان قشنگ کنکوری بودن ، پابه دنیای نه چندان قشنگ ترِ پشت کنکوری بودن بذارم...

حقیقتا الان ذوقی نیست مثل ۷سالگی...چون شاید ۸سالگی هم حالِ خوبی داشت ، ولی ۱۸ سالگی ، نه . . . ! 

۱۳٩٥/٧/٢۸ | ۸:۳۳ ‎ق.ظ | هاله.ت | نظرات ()

به خیالِ آدم ها 

نباش

آنها بالاخره

تنهایت میگذارند.....

۱۳٩٥/۱/۱٧ | ٥:٢٦ ‎ق.ظ | هاله.ت | نظرات ()

امشب حالم عجیب تر گرفته!

شاید چون می دونم قراره دلتنگت بشم...

و من نوروزِ امسال رو نمی خوام اگه قراره نبینمت،

و قراره انگار نبینمت....

 

هاله  ۹۴/۱۲/۲۱ 

۱۳٩٤/۱٢/٢٢ | ۸:٤٦ ‎ق.ظ | هاله.ت | نظرات ()

.

و شاعری در شعرِ خود می گفت

برفِ هجده سالگی را درست یادم نیست

میان افکار یخ زده بود...!

 

من اما برفِ هجده سالگی را یادم خواهد ماند.

 

افکارِ یخ زده ام

مانع از فراموشی شوق و زیباییِ تو

میانِ سپیدیِ برف

نِ

م

ی

شَ

وَ

دْ

.

.

.

۱۳٩٤/۱۱/٢۱ | ٤:٠۸ ‎ق.ظ | هاله.ت | نظرات ()

برفِ هفت سالگی ام را بخاطرِ صدای مادرم دوست داشتم...!

"پاشو ببین چه برفی اومده"

برفِ ده سالگی ام را بخاطرِ آدم برفی هایش..

برف چهارده سالگی را بخاطرِ اخبار و تعطیلاتش..

برفِ هجده سالگی درست یادم نیست

در میانِ افکار یخ زده بود...

برف بیست سالگی قدم زدنهای عاشقانه و ردِ پاهایم...!

برفِ بیست و چهار سالگی به بعد...

فقط سرد بود

و سرد بود و

سرد....

 

 

.

شاعری بدونِ نام انگار!

۱۳٩٤/۱۱/٢۱ | ٤:٠٤ ‎ق.ظ | هاله.ت | نظرات ()

سلام!

حال همه ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،

که مردم به آن شادمانیِ بی سبب می گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلغزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی درمان!

 

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خواب های ما سالِ پربارانی بود

می دانم همیشه حیاط آنجا پر ازهوای تازه ی باز نیامدن است

اما تو لااقل ، حتی هر وهله  ،گاهی ، هراز گاهی

ببین انعکاسِ تبسمِ رویا

شبیه شمایل شقایق نیست !

راستی خبرت بدهم

خواب دیدم خانه ای خریده ام

بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار...هی بخند!

 

بی پرده بگویمت

چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فالِ نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه ی ما می گذرد

باد بوی نامهای کسان من میدهد

یادت می آید رفته بودی

خبر از آرامشِ آسمان بیاوری!؟

 

نه ری را جان

نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می نویسم

حالِ همه ی ما خوب است

اما تو باور نکن !

 

 از سید علی صالحی

۱۳٩٤/۱۱/۱٠ | ٥:٥٦ ‎ق.ظ | هاله.ت | نظرات ()

اولین صبحی که برف می آمد را یادت می آید...!؟

یادت هست پیشانی ات را

بوسیدم و تو از قضاوتِ دیگران ترسیدی..؟

من اما

نگاهت را یادم هست...

کاش امروز صبح هم بودی..

دلم برای نگاهت تنگ شده است..می فهمی..؟

 

۱۳٩٤/۱۱/۱٠ | ٥:۳٩ ‎ق.ظ | هاله.ت | نظرات ()

و اتفاقاً خوش بِحالِ آدم هایی که عاشقِ دختری مو بلند می شوند..

موهای بلند اَش را نوازش می کنند..

بو می کِشند...

شانه می کنند و

می بافند

می بافند و...

می بافند

"و تو نمی دانی عجب حالی دارد.."

۱۳٩٤/۱۱/۱٠ | ٥:۳٥ ‎ق.ظ | هاله.ت | نظرات ()

دیگر فکرت را به خوابم نفرست..

یا خودت هم بیا یا هم که اصلا نیا..!

من نمیتوانم در خواب و رویا هم دلتنگت باشم....

"نمی توانم"

۱۳٩٤/۱۱/۱ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | هاله.ت | نظرات ()

همین چند روز پیش

فکر کردم

می توانم عاشقِ کسی شبیه تو شوم

از همین چند روز پیش

هیچکس

شبیه تو نیست.

کامران رسول زاده

۱۳٩٤/۱۱/۱ | ٥:٠٠ ‎ق.ظ | هاله.ت | نظرات ()

فقط یــک بار برای همیشــه می بوسمــت...

لب های مــن تحملِ سنگینیِ بوسه هایت را ندارند...

سنگیــن می شوند ، می اُفتنــد ،

نیســت می شوم...نابود می شوم...

۱۳٩٤/۱۱/۱ | ٤:٥۳ ‎ق.ظ | هاله.ت | نظرات ()

حالِ من خوب است...

اما انگار جنگــی برپا شده 

داستان های جنگ ایرانم و عراق یادت هست..؟

فرق می کند این جنـــگ و آن..

اما بمانند آن بالاخره قهرمانی پیدا می شود..ایـــران می شود..

حال یا " عقل " یا " احساس "

در هر صورت میدان،میدانِ جنگِ این دو ست...

خوب خواهند شد...

"تو" نگران نباش

حالِ من خوب است

"و اتفاقا این بار باور کن"

 

هاله

۱۳٩٤/۱٠/٢٩ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | هاله.ت | نظرات ()

مگر آن روز که دیدمت باران می بارید؟

.

.

"تــو" بوی باران می دهی،به ظنِ من...

 

۱۳٩٤/۱٠/۱٤ | ٦:٠٦ ‎ق.ظ | هاله.ت | نظرات ()
درباره وبلاگ

باز میشه این در ، صبح میشه این شب ، صـبر داشته باش . . .
نويسندگان
لینک های ویژه