.

و شاعری در شعرِ خود می گفت

برفِ هجده سالگی را درست یادم نیست

میان افکار یخ زده بود...!

 

من اما برفِ هجده سالگی را یادم خواهد ماند.

 

افکارِ یخ زده ام

مانع از فراموشی شوق و زیباییِ تو

میانِ سپیدیِ برف

نِ

م

ی

شَ

وَ

دْ

.

.

.



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢۱ | ٤:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : هاله | نظرات ()

برفِ هفت سالگی ام را بخاطرِ صدای مادرم دوست داشتم...!

"پاشو ببین چه برفی اومده"

برفِ ده سالگی ام را بخاطرِ آدم برفی هایش..

برف چهارده سالگی را بخاطرِ اخبار و تعطیلاتش..

برفِ هجده سالگی درست یادم نیست

در میانِ افکار یخ زده بود...

برف بیست سالگی قدم زدنهای عاشقانه و ردِ پاهایم...!

برفِ بیست و چهار سالگی به بعد...

فقط سرد بود

و سرد بود و

سرد....

 

 

.

شاعری بدونِ نام انگار!



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢۱ | ٤:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : هاله | نظرات ()

سلام!

حال همه ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،

که مردم به آن شادمانیِ بی سبب می گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلغزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی درمان!

 

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خواب های ما سالِ پربارانی بود

می دانم همیشه حیاط آنجا پر ازهوای تازه ی باز نیامدن است

اما تو لااقل ، حتی هر وهله  ،گاهی ، هراز گاهی

ببین انعکاسِ تبسمِ رویا

شبیه شمایل شقایق نیست !

راستی خبرت بدهم

خواب دیدم خانه ای خریده ام

بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار...هی بخند!

 

بی پرده بگویمت

چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فالِ نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه ی ما می گذرد

باد بوی نامهای کسان من میدهد

یادت می آید رفته بودی

خبر از آرامشِ آسمان بیاوری!؟

 

نه ری را جان

نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می نویسم

حالِ همه ی ما خوب است

اما تو باور نکن !

 

 از سید علی صالحی



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۱٠ | ٥:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : هاله | نظرات ()

اولین صبحی که برف می آمد را یادت می آید...!؟

یادت هست پیشانی ات را

بوسیدم و تو از قضاوتِ دیگران ترسیدی..؟

من اما

نگاهت را یادم هست...

کاش امروز صبح هم بودی..

دلم برای نگاهت تنگ شده است..می فهمی..؟

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۱٠ | ٥:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : هاله | نظرات ()

و اتفاقاً خوش بِحالِ آدم هایی که عاشقِ دختری مو بلند می شوند..

موهای بلند اَش را نوازش می کنند..

بو می کِشند...

شانه می کنند و

می بافند

می بافند و...

می بافند

"و تو نمی دانی عجب حالی دارد.."



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۱٠ | ٥:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : هاله | نظرات ()

دیگر فکرت را به خوابم نفرست..

یا خودت هم بیا یا هم که اصلا نیا..!

من نمیتوانم در خواب و رویا هم دلتنگت باشم....

"نمی توانم"



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۱ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : هاله | نظرات ()

همین چند روز پیش

فکر کردم

می توانم عاشقِ کسی شبیه تو شوم

از همین چند روز پیش

هیچکس

شبیه تو نیست.

کامران رسول زاده



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۱ | ٥:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : هاله | نظرات ()

فقط یــک بار برای همیشــه می بوسمــت...

لب های مــن تحملِ سنگینیِ بوسه هایت را ندارند...

سنگیــن می شوند ، می اُفتنــد ،

نیســت می شوم...نابود می شوم...



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۱ | ٤:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : هاله | نظرات ()
مطالب قدیمی تر
  • خشم | اصراف